برام دعا کنین کنکور دارم...
تا بعد...!!!
برام دعا کنین کنکور دارم...
تا بعد...!!! + نوشته شده توسط ليلي در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت
14:12 |
من نشاني از تو ندارم ..... خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو ... كاش هيچ كس تنها نبود + نوشته شده توسط ليلي در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت
10:11 |
بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم مي پرسند : به خاطره چه زنده اي؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم... يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه هميشه به يادتم و يادت هيچ وقت از يادم بيرون نميره اينو يادت نره + نوشته شده توسط ليلي در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
17:33 |
آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و آموختم كه چگونه گريه كنم امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم!!! + نوشته شده توسط ليلي در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت
20:48 |
آنجا كه باغ در اسارت پاييز بود بهار آمد... + نوشته شده توسط ليلي در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
19:44 |
بی تو شب ها آسمان بی ستاره است ... غزل های باران بوی غربت می دهند... قصه های شب تکراریست... شب بو ها ديگر سرود خاک را نمی خوانند... روياها رمز بازگشت را از ياد برده اند... پس بيا و با حضورت به ديارعاشقان صداقت و روشني ببخش...
+ نوشته شده توسط ليلي در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت
19:16 |
كسي گفت: شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن است. * * * * * * * *
+ نوشته شده توسط ليلي در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت
20:40 |
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
+ نوشته شده توسط ليلي در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت
9:20 |
عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماههاو سالها بود كه چمدان مي بست. + نوشته شده توسط ليلي در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت
13:31 |
تقدس نگاههايت را مي ستايم + نوشته شده توسط ليلي در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت
17:40 |
|
|